روزهای سخت برای من
دو هفته شده بود که به خونه مامان فاطمه نرفتیم دارم کم میارم ،آخه هم نوژا مریضه هم هلاله هم بابا علی منم بخاطر اینکه یه موقع بیماریشون به پسمر نازم سرایت نکنه ،خلاصه که بابایی از من بدتره به همه میگه اصلا سابقه نداشته که ما دو هفته به خونه مامان فاطمه نریم،حتی پنج شنبه هم نرفتیم ،همه بودند .......... صبح جمعه بابایی برامون کله پاچه خرید منم خوردم و دوباره خوابیدم و همین باعث شد که مامانت بابایی داشت سکته میکرد حالم خیلی بد بود، به حدی رسیده بودم که نمیتونستم از جام بلند شم و حریف بابایی هم نشدم و مجبورم کرد که بریم خونه مامان فاطمه، بیچاره مامان استرسه فردا رو داشت .............وقتی رسیدم به خونه مامانی انگار خوب شدم ، وانگا...
نویسنده :
مامان وبابا
23:03


